|
تارنمای روستای خانقاه |
عکس:محمدبیگ شاعرونقاش خانقاهی تهیه وجمع آوری: زهرا عظیمی مقدمه غنا در لغت به معناي سرود و آواز خوش است كه معادل لاتين آنlyrik است و ادبيات غنايي گونه اي از ادبيات است كه با زبان نرم ولطيف با استفاده از معاني عميق و نازك به بيان احساسات شخصي انسان مي پردازد ادب غنايي به صورت داستان، مرثيه ، مناجات ،بث الشكوي ، وتغزل و در قالب هايي چون غزل ، مثنوي ، رباعي و قصيده مطرح شده است ادبيات عرفاني ، كه بسيار غني و گسترده است در حوزه اين نوع ادبيات قرار دارد نوع عرفاني آن در زبان فارسي در قرن ششم توسط سنايي رشد كرده وبوسيله نظامي به اوج خودرسيده است زبان اورامي در قرون متمادي زبان شعر و ادب كردستان جنوبي بود و همين امر باعث گرديد تا افرادي چون مولوي سيد يعقوب ماهيدشتي و.......... اشعار خود را به اين زبان بسرايند در حاليكه زبان مادري آنان اورامي نبوده است. اين سئوال پيش مي آيد كه چرا اين شاعران و دهها شاعر ديگر مانندشيخ حسن مولانا احمد بگ كوماسي و غالب شاعران سنندج ، بانه ، سقز ، مريوان و شاره زور عراق اشعار خود را به اين لهجه سروده اند؟ تنها دليل آن به نظر اينجانب بر تري لهجه اورامي در زمينه شعر بر ساير لهجه هاي زبان كردي است واين مطلب رانبايد از ياد ببريم كه اورامي براي وزن و قافيه بر لهجه هاي ديگر كردي تفوق دارد از شاعران غنا سراي اورامي می توان از مولوي ، صيدي هورامي، خسته خانگايي، ميرزا عبدالقادر پاوه اي و......... را نام بردكه در اينجا صرفا تاكيد ما بر اشعار مولوي است و نمونه هايي از اشعار اورامي سراياني كه زبان مادريشان اين لهجه نبوده به صورت خلاصه خواهيم آورد . نمونه هایی از اشعار غنایی در زبان اورامی 1 : نمونه اي از اشعار سيد يعقوب ماهيدشتي دله دامهني،دله دامهني هي دل گيروَردَي حلقهي دامَني هَر كام مَويني هَر ناكامَني هر كار مَكَري هَر بدنامَني مِن هر دوا كَم تو هر زامَني تو تا كي نه فكر سَوداي خامَني هرگز خيالت ساتي جَم نيَن پاي خُصه و خيال له لات كَم نيَن چو دنيا دَسِت وه يَكدَم نيَن صراحيت نه صَوت زير و بَم نيَن هر كار مَكَري هر بَد نامَني تو تا كي نه فكر سَوداي خامَني فرهاد پَي شيرين،مجنون پَري ليل ئي پاي بيستون،ئو صحراي دُجَيل سَنان و زاري پي زن و اُوَيل ورقه پي گلشاد بگردي چون سَيل لي عاشقانه تو چون كامَني تو تا كي نه فكر سَوداي خامَني گا پروانهي دَور شمع جمالاني گا همراز راز كمر لالاني گاهي سكوتي گاهي نالاني گا چون اَودالان ويل مالاني نه بي قراري نه آرامَني تو تا كي نه فكر سَوداي خامَني شيرين مَويني حسرت باريتَن تلخي مَويني شين و زاريتَن زشتي،زيبايي،بي قراريتَن پس تو چه درمان درد كارتَن من هر دوا كَم تو هر زامَني تو تا كي نه فكر سَوداي خامَني اي دل پي جيفه حسرت مَوازي جيفه پيدا كَي پي چيش مَبازي چون هر ساعتي وه يَي مجازي دنيا پيت بيَن نَمَوي راضي ودر اشعار ديگري مي گويد: زليخام چينش زليخام چينش چين چين و پا چين له بان چينش هَي هَي جو حيان خياطهي چينش به به ژَو شعاع شوق جبينش احسن لَو بالاي نيشَكرينَش آفرين وه صنع حُسن آفرينش رو رو لَو گوناي لالهي بهاري وَيوَي لَو لوان پردهي گُلناري خاص خاص وهو خالان لاجَوردكاري فغان وه زِنجان پر له مِرواري فرياد وه خندهي شكر قرينش آفرين وه صنع حُسن آفرينش وه وه وه گردي فنجان زنجَش خال اختر آسا نَصبَن له كُنجَش بيداد وه زردي زَوج تُرَنجَش پنهان وه حلقهي طغراي گُرَنجَش
2- نمونه اي از اشعار ولي ديوانه قَدرت كَم كَردَن قَدرت كَم كَردَن شكل تو له دَور جهان كَم كَردَن پيشانيت بيضاي صبح دَم كردن قوس و قزح وار له روش خَم كردن كمان ابروت سر وه هم كردن پروانهيگ چون من دل پر خَم كردن ديدهت چون جَيران نواي رَم كردن باران گيسوت چون اَرقَم كردن سَوداي موژانت مست سَم كردن پَي درده داران چند ستم كردن زلفانت وه عطر عنبر نَم كردن بينيت وه پرگار يار رقم كردن دو گونات چون بدر دو هفتم كردن دهانت له شكل چاي زمزم كردن سي و دو دگانت گوهر زم كردن نه برج دهان تو محكم كردن نطقت چون عيسي بن مريم كردن به وينهي اوسان پيت كَرَم كردن زنجت چون گوهر دانهي يَم كردن گردن ميناي مَي شاي عجم كردن لبانت ياقوت له روش خَم كردن دانه و جواهر وه توش جَم كردن رازانت من لال هم اَشَم كردن هر چي پيم كردن هيمراي كَم كردن خالانت چون نقش روي خاتم كردن چاي تينيت وه عطر بوي آدم كردن جَبينت دو طرح گُل وه دَم كردن يعني دو قنديل نامش مَم كردن دو بازوت بلور مُرَخَم كردن پنجهت وه حنا پي رقم كردن سَول قامتت چون عَلَم كردن گاه لرزان گا راس گاهي خَم كردن شيوهي دلبران چهان جَم کردن گشت وه سرمايهي تو محكم كردن بنازم وهو كَس اي رقم كردن هم شمع شيوهني نامت شَم كردن
غنا در شعر مولوی تا وگوزی: مولوي كُرد(تاوگوزي) سيد عبدالرحيم فرزند ملا سعيد نوه ملا يوسف جان فرزند ملا ابوبكر مصنفي چوري كه منتسب به سيد محمد زاهد كه معروف به پير خدر شاهو است مي باشد . تخلص شعري وي ( مه عدوومي ) است و در فرهنگ و ادبيات كردي به مولوي مشهور است .مه وله وي (مولوي ) در سال 1221 هجري قمري در روستاي سرشانه ( سه رشانه ) در منطقه تاوه گوز كردستان عراق در خانواده اي فرهنگي - ديني چشم به جهان گشود . در كودكي همراه با خانواده به روستاي بيژاوه نزديك شهر حلبچه مي رود و در آنجا نزد پدر قرآن مي آموزد همزمان كتاب هاي مقدماتي فارسي و صرف و نحو عربي را نيز آموخته است . پس از آن همچون بسياري از طلبه هاي كردستان براي فراگيري علم به شهر پاوه رفته است و پس از فراگيري علوم در شهر پاوه به چور از توابع مريوان رفته و پس از آن به سنه (سنندج ) رفته و در مسجد وزير به تحصيل علوم زمان پرداخته است سپس به بانه و پس از آن به سليماني ( سليمانيه ) رفته و در مسجد گه وره ( بزرگ ) آن شهر از خدمت عالم بزرگ شيخ معروف نودي استفاده نموده است سپس به مسجد جامع حلبجه رفته و از وجود شيخ عبدالله خه رپاني استفاده نموده بعد از ان به قه لاي جوانرود رفته و پس از آن دوباره به سنه (سنندج ) رفته و در مسجد دار الاحسان مدتي بيشتر از بار اول راگذرانده است . سپس به سليماني ( سليمانيه ) رفته و در خدمت ملا عبدالرحمن نودشه اي كه مفتي سليمانيه بوده و امام مسجد مه لكه ندي بوده است درس طلبگي را تمام كرده و موفق به اخذ اجازه از محضر ايشان گرديده است . پس از آن به روستاي چروستانه در اطراف حلبچه رفته و در آنجا به تدريس پرداخته است . پس از مدتي هواي تصوف اورا مجذوب كرده و گرفتار ذوق اهل معنا مي گردد و بهمين دليل به شهر ته ويله رفته و صوفي شيخ عثمان سراج الدين كه خليفه مولانا خالد نقشبندي بزرگ طريقه نقشبندي در كردستان مي شود . و مدت زيادي را به عنوان مريد شيخ سراج الدين بسر مي برد . پس از چند سال به روستاي بياويله نزديك حلبجه مي رود و پس از مدتي به روستاي گونه رفته و چند سال نيز در آنجا مي ماند . سپس به شه ميران كه در آن زمان تحت اداره شيخ علي عبابيلي بوده است مي رود كه شيخ علي احترام بسيار زيادي براي مولوي قايل بوده است اما پس از مدتي عثماني خاله بدستور محمد پاشاي جاف اداره شه ميران را از شيخ علي گرفته و بهمين دليل مولوي راهي روستاي سه رشاته كه زادگاه اوست مي شود و در همان روستا ديده از جهان فرو مي بندد . او در ميان قوم كرد داراي شخصيت ادبي و مكانت زيادي است و با آثار بديع و شامخي كه از خود به جاي گذاشته هر روز و هر زمان به ارزش آن افزوده مي گردد مولوي تربيت يافته مساجد و تكا يا ي كردستان ايران و عراق مي باشد وي هميشه در سفر بوده و در اين راه مشقات زيادي را تحمل نمود او زندگي خود رابا كمال زهد و ورع و شجاعت وتواضع و فقر مالي گذراند و با اين حال هميشه قانع و راضي به رضاي پروردگارش بود مولوي در سالهاي حيات خويش با چند حادثه و فاجعه سخت مواجه شده است ( آنگونه كه از شعرهاي او برمي آيد ) اول سوختن كتابخانه مولوي كه در آن كتابهاي بسيار و نوشته ها و حتي ديوان شعر او مي سوزد . دوم وفات عنبر خاتون همسر مولوي است كه آنگونه كه پيداست احترام و عشق زيادي به او داشته است . سوم از دست دادن بينايي بمدت هفت سال كه همان باعث وفات و افول ستاره اي بي بديل در آسمان شعر و ادب اورامان و كردستان مي شود . سر انجام مولوي پس از 79 سال عمر سراسر با بركت در سال 1300هجري قمري ديده از جهان فرو بست . از مولوي آثار ارزشمندي بجاي مانده است . الفضيله : كه شامل 2031 شعر عربي است و در سال 1285 هجري قمري آنرا به رشته تحرير در آورده است العقيده المرضيه : مشتمل بر 2452 شعر كردي كه در سال 1352 هجري قمري از سوي محي الدين صبري النعيمي در مصر بچاپ رسيده است . اولين بيت ديوان اينگونه آغاز مي شود : زوبده ي عه قيده و خو لاصه ي كه لام ..........هه ر له تو بو توس ثه ناي تام الفوائح : كه شامل 527 شعر فارسي است كه همراه العقيده در سال 1352 توسط محي الدين صبري النعيمي در مصر بچاپ رسيده است . بجز اين موارد كتابي در باره اصول طريقه نقشبندي از ايشان بجاي مانده است . سه آثار فوق در رابطه با شعر ؛ علم كلام بوده و مولوي در اين كتا بها توانسته است اصول دين را بيان كرده قضاياي فلسفه و عقايد اسلامي را به شيوه خيلي زيبا حل نمايد ديوان شعر : اين منظومه به زبان اورامي بوده و شامل قصيده ؛ وصف و رثا؛ و مدح و مناجات بديعي است كه در نوع خود بي نظير مي باشد اين ديوان به اهتمام مرحوم علامه مدرس جمع آوري و منتشر گرديده است و همچنين آثار زيادي از اين عالم بزرگ در آتش سوزي منزلش متاسفانه از بين رفته است
ماموسامولوی که همواره گرفتار احوالِ ترقی خواهِ درونیِ خود بود ، با دلالت و پیروی دوست و پیرش نودشی به خدمت حضرت سراج الدین رسید و در طریقت ایشان سالک شد. به سیر آفاق و انفس پرداخت و بسیاری از شهرها و قصبات کردستان و بلاد دیگر را سیاحت کرد تا به کمال مطلوب رسید و در میان دانشمندان و ادبای کرد ممتاز شد؛ خصوصاً در علم ِکلام مهارت یافت و ابهامات ِکلامی و فلسفی را بیشتر با ذوق و کشفیاتِ درونی خود از میان برداشت ، به گونه ای که آثار کلامی ایشان عالیترین آثار متألهین این سامان است. مولوی درآثار منظوم خود علاقة باطنی اش را به طریقت و پیران کبار سلسله نشان می دهد. دربارة ایشان به جرأت می توان گفت که از لحاظ ادبی و کلامی بعد از مولانا عبدالرحمن جامی کسی چون او در آن سلسله به شکوفائی تام و تمام نرسیده است ؛ عارف روشن ضمیری که روان به حقیقت رسیده اش از ما و منی ها رسته و به اهل الله پیوسته بود. نقل است زمانی برای ملاقاتِ دوست و هم سن وسال خود حضرت شیخ عبدالرحمن خالص طالبانی راهی کرکوک شد و در بامدادی قبل از طلوع سحر به خانقاه ایشان واردشدوشیخ رادرگوشه ای مشغول عبادت دید؛مصرعی ازشعرملای بیسارانی را دروصف حال ایشان برزبان آوردکه می فرماید : شه ون خه لوه ته ن مال بی ئه غیاره ن عاله م گرد وته ن دوس خه به رداره ن شیخ بالبداهه درجواب ایشان فرمود : ئیراده م ئیده ن وه ی که لپوسه وه شه و نالین وه شه ن وه لای دوسه وه فرق میان مولوی سید عبدالرحیم با مولانای رومی در این است که مولانا پس از دیدار با شمس، عاشقِ شمس شد و زمانی که شمس از قونیه هجرت نمود، مولانا در هجران ایشان اشعار پرسوز و گدازی سرود. اما مشایخ نقشبندیة این سامان عاشق رفتار و گفتار مرید خود شدند و بارها این علاقه درونی را نسبت به مولوی کرد بروز دادند. زمانی حضرت سراج الدین آرزومند ملاقات ایشان بود و با این مضمون ایشان را به نزد خود دعوت کرد: ماموستای سه ر علم شیرین که لامـان ته شـریـفی خـه یرت باوه رو لامـان یان کاغه ز بریان یان مه لا مه رده ن یا خو عارته ن دوس وه یاد که رده ن مولوی درپاسخ ایشان قصیده ای سرودند که مملو از شاهکارهای عرفانی و نکات ادبی است:
وي يكي از مريدان وارادتمندان شيخ عثمان سراج الدين تويله اي رهبر طريقت نقشبندي بوده است. شيخ سراج الدين نيز علاقمندي فراواني به مولوي داشته است. روزي شيخ سراج الدين نامه اي به مولوي مي نويسد وازاو به دليل غيبت طولاني اش گلايه مند است.مضمون نامه اش اين دوبيت شعر است:
یا کاغـهز بڕیان یا مـهلا مـهردهن یاخۆعارتهن دۆس وه یادکهردهن
غهمگین مهنیشهغهم بدهروهباد فهڵهک نمازۆ کهس وهخاترشاد
يا كاغذي براي نوشتن نامه نمانده ، يا كاتب(كسي كه نامه رابنويسد) فوت كرده است ويا اينكه عارت مي آيد ازدوست خود يادي بكني. غمگين درگوشه اي منشين وغم وغصه را به بادبسپارزيرا كه فلك شادي را تا ابد براي كسي نمي گذارد. مولوي درپاسخ اين دوبيت شعر ، قصيده نسبتاًبلندي دروصف شيخ سراج الدين مي سرايد. اين اشعاربه زبان هورامي و بسيارنغز ، زيبا ودرنهايت اخلاص وعرفان سروده شده اند.
شێخی دهوڵهمهن بههرهی سهرمهدی یاگهی حهقیقیهت جلوهی ئهحمـهدی
جـه شـهو هـهوارگـهی فـهنا ویــهرده پای هــهردهی بـهقـا یاتاغگـهکــهرده مۆتهسێف بهوهسف شهئنی وسفاتی مۆشـهڕهف بـهفـهیز تـهجـهللای زاتی خـهلیفـهی سهدای (ادن) شنـهفتــه بـهڵـهد نـه سارای ئـهتوار هــهفتــه واسێتهی ڕاگهی بهین عێلمووعهین ساحیب جهناحهین یهعنێ ذي النورين پیـر پاک جـه گـهرد خاک ناسـووتـی مهنزڵگهی سهربهرزسهرمهلهکووتی دڵ وه نـهوای بـهزم جـهبـهرووت ئاوا سێـراوێ سـهراو لاهــووتی مـاوا ( جسمـــا لدینــا ، روحــا لدیــه ) دائێـــرهی تهمـام ( منـه الیـه ) بێ تهلوین نهسای تهمکین دامهکین ( روح الله روحـــه آميــن ) نامـه ی رۆح ئـهفزای شیرینت یاوا دڵ وه مهردۆمهک دوو دیدهش ساوا تۆی دهروون وهنوور سهفادا پهرداخ بۆی ئاشناییـم دا نه ڕووی دهمــاخ دهرگای حۆقهی لاڵ دانهت شکاوان جهڕووی لۆتفهوه ئینهت فهرماوان: یا کاغـهز بڕیـان یـا مـهلا مــهردهن یاخـۆ عارتهن دۆس بهیاد کـهردهن غهمگین مهنیشـه غهم بدهر وهباد فهڵـهک نمـازۆ کـهس وه خاتر شاد ئهوهڵ من کێنـان وجوودم جـه کۆن واچوون دۆسهنان شهرت قهبووڵ تۆن ئـهر وه بێگانــه وهر خۆێشـم زانـی تۆ حـهسـاوهنـی هـهرچێوم وانـی دۆوهم چۋن کهسێ گهدایی کێش بۆ یادی تـهوازۆع خهسڵـهتی وێش بۆ ئـهر بارۆ نـه دڵ تــهوازۆع کـهردهن هـهر عادهتی وێش بـهجا ئاوردهن بهڵام ههرکهسێ شێخی مێسالهن عادهت ئێستێغناو شێوهش جهلالهن ئـهرجارجارێ نام چـوون منێ بـهرؤ خـرق العـادهتـێ زاهێـر مـهکــهرۆ ئهر ڕازیت وه یادخهستهی دڵگیری یا شێخ تۆ دایێم نـهقش زهمیـــری چ حاجهتهن دهس پهی قهڵهم بهروون یادم نمـهشی چـه نیت یـاد کـهروون پهی کهسێ خاسهن نامهی جهحۆب کهیل تازه بساـنـۆ وزوو جـه جـۆی مـهیـل خۆمن ههرجهزوو وهمهیلت مهستم ههرجان فداکهی ڕۆکهی ئـهلـهستـم سێ یهم غهمگینیم جهدهس خهجڵهتهن خهجڵهتمجهدهس سهختی غهفڵهتهن یاران وێنـهی ساف مـهی وه کامـهوه ویهردهن چوون دۆرد ههرمن مامـهوه گیای پهژمۆردهی تهژنهکهی بێ شۆم چـهمـهڕای وارای هـهور لۆتفـی تۆم تۆدهس وهڕهشحهی ڕهحمهت پهیاپهی من وهی پڕخاوی حهیفهن یه تاکـهی تـهنیــای حـهقیقـی نـهردێ بشـانۆ مـن و تۆ جـهدهس من وتـۆ سـانۆ ويا مي گويد:
بهڵام ههرکهسێ شێخی مێسالهن عادهت ئێستێغناو شێوهش جهلالهن ئـهرجارجارێ نام چـوون منێ بـهرؤ خـرق العـادهتـێ زاهێـر مـهکــهرۆ ئهر ڕازیت وه یادخهستهی دڵگیری یا شێخ تۆ دایێم نـهقش زهمیـــری چ حاجهتهن دهس پهی قهڵهم بهروون یادم نمـهشی چـه نیت یـاد کـهروون پهی کهسێ خاسهن نامهی جهحۆب کهیل تازه بساـنـۆ وزوو جـه جـۆی مـهیـل خۆمن ههرجهزوو وهمهیلت مهستم ههرجان فداکهی ڕۆکهی ئـهلـهستـم سێ یهم غهمگینیم جهدهس خهجڵهتهن خهجڵهتمجهدهس سهختی غهفڵهتهن یاران وێنـهی ساف مـهی وه کامـهوه ویهردهن چوون دۆرد ههرمن مامـهوه گیای پهژمۆردهی تهژنهکهی بێ شۆم چـهمـهڕای وارای هـهور لۆتفـی تۆم تۆدهس وهڕهشحهی ڕهحمهت پهیاپهی من وهی پڕخاوی حهیفهن یه تاکـهی تـهنیــای حـهقیقـی نـهردێ بشـانۆ مـن و تۆ جـهدهس من وتـۆ سـانۆ تـۆ بێ تـۆ لـۆتفت پـهی من زیاد بـۆ من بێ من ڕۆحم وهخزمهت شادبۆ درابتدا به تعريف وتمجيد شيخ وجايگاه معنوي وروحاني او مي پردازد. سپس درپاسخ به نامه ودوبيت شعرايشان دليل طولاني شدن مدت عدم حضوروننوشتن نامه خود را اينگونه شرح مي دهد: اولاً من كسي نيستم كه ادعا كنم دوست شما هستم .اين شماييد كه مختاريد مرا بيگانه ويا دوست خودبخوانيد. دوم اينكه اگر گدايي مانندمن هرروز ازشما يادي بكند هنرنكرده است بلكه عادت و وظيفه خود را به جاآورده است. اما شيخي چون شما كه فرد اعلامرتبه اي هستيد ، اگر برخي اوقات ازكسي چون من يادي بكند مايه تعجب وكاري خارق العاده است . اي شيخ شما دائم درضمير وخاطر من نقش بسته ايد.بنابراين چه حاجت است كه دست به قلم ببرم وبرايت نامه بنويسم .زيرا نوشتن نامه براي كسي خوب است كه تازه ازجوي ياروضو گرفته باشد ( تازه تمسك كرده باشد) . درحاليكه من ازگذشته هاي دور به ميلت مست و جانفداي روز الست (روزازل)هستم سوم غمگيني من به دليل خجلت وشرمساري است وخجلتم براثر بارسنگين غفلت وگناهان است. دوستان همه باتوشه پر بارسفررابستند ومست باده عشق ازصافي عبوركردند امامن مانند دُرد (دُرد يعني ته مانده ونخاله مانده داخل جام شراب) هنوزمانده ام. من گياه پژمرده اي هستم كه به اميدباران لطف توچشم انتظارايستاده ام. شما كه ازانگشتانت رحمت الهي مي چكد چرا چند قطره اي ازاين رحمت را برصورت من كه درخواب غفلتم نميريزي تا هوشيارشوم؟ (رشحه يعني قطرات آبي كه ازسرانگشتان مي چكد) اميدوارم خداوند تقديرش چنان باشد كه من وشمارا ازدست من وتويي برهاند شما ناخودآگاه ومدام لطفت نسبت به من زيادباشد ومن نيز ناخودآگاه روحم به خدمت شما شادشود. دراين اشعار زيبايي شعر هورامي كه به شيوه عرفاني سروده شده است به خوبي نمايانگر مي شود. مولوی در ترانه های خود آهنگ جمع الجمعی می سُراید و به آن عشق می ورزد؛ عشقی حقیقی که پرده از رازهای هستی بر می دارد. عشق حقیقی انسانها را به خداوند چون مولانا به نظم درآورده و این موهبت روحانی را انتقاش یافته از عالمی می داند که روح در عالمِ غیب و روزِ اَلست دیدار کرده است. ده وری ده رساقی وه لای مه حزووندا له یل ئاسا بویه ر وه لای مه جنوونـدا جامـی جـه صـه هبای دیای بالا که ت ئـالـووده ی غـوبـار تـوز بــالا کــه ت بـه و نـاز و عـیـشوه ویت پـیم ده ره وه جه سته ی په ژمورده م ئیحیاکه ره وه جـه ی«قــلب الاسـد» تـاوسـان دووری فینک که ره وه جه سته ی مه هجووری به لــکم شـه راره ی نـائـیـره ی فـیـراق نه سـو چـنو ته مام سـه وزه ی ئیـشتیاق بـه لام بـه و شـه ر تـه مـه یلت مودام بو مـنـیـچ بـه و مـه یـلـه دنـیام وه کـام بو برای عشق حقیقی نام زیبای لیلی برگزیده است، نامی که مجنون باآن جان شیفته خود را به شیدائی می کشانیده و خاطر خود را تسلی می داده است. او جمال کبریائی حقیقت را در نظر دارد که در آنسوی چهره ها به کرشمه گری پرداخته است. مولوی با صدای رسای خود یافته های عرشی را به گوش غفلت زدگان عالم ناسوت می رساند تا سر گشتگان وادی حیرت را بیدار سازد.جمعی از بهت زدگان به اشتباه آن نواها را خطابه ای صوری در وصف معشوقه های عالم جسمانی تصور کرده و با ترنم آنها غم هجرانهای خود را از یاد می برند هر چند از ادراک حقایقِ کلی عاجزند. مولوی درحقیقت مولانای زمان است و چون شمس در وصف مرشد خود غزلسرائی می کند: جیلوه ی جه لای جام دله ی پر جه گه رد فه رما ت پـی تـسبـیـح هـا روانــه م کـرد په ری تو خاسه ن هه ر شام تا سه حه ر هه ر ژماره ی وه صل بالای دلبه ر که ر نه ک چون من وضوو وه هووناو ئـه سـته خه م سـیواک نـمای مـه نیه تان به سته نیشـته ی گوشه ی تار نماز خانه ی ده رد روونه پـای مـیـحـراو هه نا سان سه رد وه ی وضوو ونـمـاو و ه ی سـیواکه وه جه ی گوشه ی میحراو مزگی پاکه وه دانه ی مه رجانی ی هه رس مه هجووری هونیـای تای کرژ رشته که ی دووری په ی ژماره ی ذکر کزه ی ئـیش و نیش کافیه ن ده یده م ته زبیحم په ی چـیش ماموسامولوی چون مولانا انسان کامل را برزخ بین نور و ظلمت می داند و می فرماید انسان نه مشرق انوار است و نه مغرب اجسام در حالیکه روانش در اثر تماس با اضداد در عالم جسمانی بازتابی عالی از خود نشان می دهد و چون آیینه ای نورانی در کدورات هستی زیبائی ها را در ارواح دیگران منعکس می نماید تا آنگاه که روحش به پرواز درآید و در فضای عالم قدس به طیران پردازد و ولایتِ کلیه را دریابد. موعجیزه ی نه بی ئه ر موحه ققه قه له لات که رامـات ئه ولیایچ حـه قه وه لـی شـه خـصی که«عارف بالله» « ماامکن » به ذات به صفات ئاگـاه لطایف عالم ناسوت را چنان بیان می دارد که همگام با روان ترقی خواه انسان عقل سرگردان را به آرامش و تعدیل فکری بکشاند این هنر را چنان به نمایش می گذارد که متفکرین و متکلمین را به حیرت وا می دارد. عرفان نظری را با احکام شریعت آمیخته و تفکر وحیانی رابه روانهای طالب کمال می آموزد تا باعقل سلیم و فطرت پاک بر صراط مستقیم هدایت شوند و به دور از گرایشات فلسفی متشتت که آزار دهنده فطرت باشند به آرامش روانی و سعادت برسند. مولوی زاهدی پارسا بود و فقر اختیاری خود را بر مدیحه گوئی اغنیاء و حکام رجحان می داد، حاضر نبود قوم و دیار خود را ترک نماید و در شهرها به دربار سلاطین درآید درحالیکه فرهاد میرزای قاجار عموی ناصرالدین شاه اورا به تهران دعوت کرده بود تا در دربار ایشان زندگی کند ، او ثروت دنیا را بی ارزش می دانست در جائی که پاشایان عثمانی آرزومند دیدارش بودند و زیارت او را موجب نزول برکات میدانستند. ماموسامولوی ، عقیدة مرضیه را دربیان اعتقادات کلامی اهل سنت به نظم درآورده در این کتاب مبحث ایمان و وحدت و صفات ثبوتیه خداوند را با استناد به آیات و احادیث بیان می دارد بحثی درباره وجود ووجوب دارد و ملائکه را توصیف می نماید و ایمان به پیامبران وکتب آسمانی را با زبان متکلمین بیان می دارد و در خاتمه خاتمیت حضرت رسول و حقانیت جانشینان ایشان راشرح می دهد. نقل است ، چون کتاب را نوشت آن را به استادش ارائه داد تا با رابطة روحانی به خدمت حضرت رسول گرامی شرفیاب گردد و حقانیت مطالب کتاب را از ایشان بپرسد لذا حضرت سراج الدین بدون مطالعه کتاب و در حضور حاضرین به مراقبه پرداخت و سربرآورده،بیان فرمود، حضرت رسول (ص) من را به حقانیت مطالب کلامی کتاب بشارت داده اماچند و چند شعر آن را ناپسند دانسته اندکه باید از کتاب برداشته شوند و چون آن مطالب را بیان فرمودند وکتاب را گشودند،آن چند مطلب مندرج را مشاهده کردند و آن را از کتاب محو نمودند مولوی این مطالب رابه نظم بیان فرمودند. نمونه اي دیگر از اشعار مولوي كرد: ئيمشه و هه م ديسان ده روون پر خه مه ن: (دوباره امشب دلم پرغم است) ئه ساسه ي ماته م جه لامان جه مه ن: (اسباب ماتم نزد ما جمع است) نه تاو دووري دل بي قه راره ن: (تاب دوري ندارم، دلم بي قرار است) بيـنايي ديده م ج خه فه ت تا ره ن:( روشـنـايي ديـده ام از اندوه تيره شده) شريخه و گه رمه ي هه ور دووري دوس:( رعد و برق ابر و فراق يار) وه فه نا به رده ن مه غز و ره گ و پوس: (مغز و رگ و پوستم را فنا كرده) شه راه ره ي گرپه ي نارمه هجوري: (شعله آتش هجران) كه ر ده ن وه غوبار كو گاي سه بووري: (كوه صبرم را بر باد داده است) نتیجه گیری: . روي هم رفته ،مردم اورامان سمبل مهر ، صداقت ، كرامت ، قناعت ، كوشش و تمام صفات بارز يك انسان مي باشند ، به همين دليل اين خطه ، سرزمين شاعر خيزي بوده است و تاريخ ادبيات كرد ، مملو از اسماء شعراي اورامي سرا است . خيلي از دست نوشته هاي ادبي ، عرفاني و غيره نيز به اين گویش وجود دارد غنا در ادبیات اورامی دارای جایگاه ویژه ای است منشاء آن آب و هوا ی عالی ، کوههای سربه فلک کشیده ، زیبایی وصف نا پذیر، سرسبزی و بطور کلی طبیعت بکر اورامان این مردم را همنوا با چکاوک ها و صدای برف آبهای بهاری کرده وبه همین دلیل ذوق هنری آنان را زبانزد خاص و عام کرده است منابع : دیوانی مه وله وی چاپ بغداد گردآوری محمد ئه مین اردلان دیوان اشعار مه وله وی چاپ بغداد ماموستا عبدالکریم مدرس وبلاگ های: وبلاگ روستای خانقاه اورامان گوران اشعار سید یعقوب ماهیدشتی [ ۱۳۸۹/۱۰/۱۲ ] [ ۵:۳۷ ب.ظ ] [ مصطفی ویسمرادی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |